سلام دوستان و همکاران!
این شعر را در تاریخ 28 مرداد 85 وقتی در بیمارستان ولی عصر رزن همدان، پیام آور بهداشت بودم برای دخترکی که بی کس و کار بود سروده ام. می دانم که به مسایل صنفی پرستاران ربطی ندارد ولی عمق شغل مارا بیان می کند پس بخوانید و از تنوع ایجاد شده لذت ببرید:
باز هم رویای تاریکم
از گل روی تو روشن شد
باز یادت سر زد از قلبم
همدم تنهایی من شد
*********************
کنج تختی بی کس و غمگین
باز چشمانش به در مانده است
سالهای سال پیش از این
طفل تنها بی پدر مانده است
**********************
او اسیر درد تنهایی
من به فکر سرفه های او
او غمش از بی کسی بسیار
من فقط فکر سرم، دارو....
**********************
از نگاهش شعله می روید
خرمن جانم ولی خیس است
او فرشته می شناسد لیک
ذهن من درگیر ابلیس است
*********************
دستهای کوچکش هر دم
دستهایی مهربان جوید
با طنین هر صدای پا
در نگاهش شوق می روید
***********************
من ولی غرق غم خویشم
فکر پولی که نمی گیرم
فکر کار سخت و جان فرسا
با خودم هر لحظه درگیرم
*********************
بی گمان تنهایی او را
هیچ کس از او نمی گیرد
عاقبت از فرط تنهایی
کنج قلب خویش می میرد
********************
شربتش را بردم اما واااای
شعله ای در جان من افتاد
اشک در چشمان او پنهان
بغض او یک آن تکانم داد
********************
وااای ! این جرم من است آیا
یا گناه از طفل معصوم است
نه وزیر ونه وکیل است این
این فقط یک طفل مظلوم است
**********************
وایی قلبم را پیشان کرد
دردهای جاری ذهنم
بی توقع چشم او آمد
از پی دلداری ذهنم......
*********************
کودک من گریه را بسکن!
من پرستار توام امشب
تا سحر پیش تو می مانم
یار و غمخوار توام امشب
********************
مثل یک مادر به فرزندش
قصه می گویم برای برای تو
می پرم از خواب شیرینم
با صدای گریه های تو
*******************
من پرستار توام برخیز
دردهایت را بگو بامن
هر چه می خواهی صدایم کن
دوست و مامان و بابا! من.....
نظرات شما عزیزان:
zynabe rezaye 
ساعت0:48---18 آذر 1393
Vayyyyeee delam ateish gereft.....
سیدمحمد 
ساعت22:15---15 آذر 1393
ای بابا درعین قشنگ بودن چه حس غمی داره.....
ویان 
ساعت17:08---8 آذر 1393
خیلی دلم برای آن کودک سوخت وهم برای شغل خودمان که روز به روز بیشتر غرق غصه وآه میشیم